|
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 |
|
|
 |
|
به خودم که اومدم دیدم توی یه راهروی تنگ و سرد با نور آبی کم در حال دویدنم ،دویدن و فرار کردن از چیزی که مثل یه سایه دنبالم میکرد. دلم میخواست فریاد بزنم اما راه گلوم بسته بود با تمام توانم میدویدم از وحشت خیس عرق شده بودم .همین طور داشت دنبالم میکرد .از نفس افتاده بودم.دویدم تا وقتی که حس کردم که دیگه تعقیبم نمیکنه برگشتم که ببینم اما پشت سرم دیواربود گیج شده بودم که یه دفعه فضا روشن شد خدای من یه عالمه آدم یخ زده به صورت عمودی چشامو بستمو با تمام وجودم فریاد زدم و از خواب پریدم !
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
تاب ... تاب ... عباسی |
 |
|
چند روز پیش توی کوچه رانندهء سرویس دبستانمو دیدم سلامش کردم منو شناخت آخه همسایمونه اما خیلی وقت بود که ندیده بودمش یادش بخیراون موقع ها کنار دبستانم یه پارک محله ای بود آقای راننده هم گهگداری کنارش نگه میداشت که ما بریم بازی کنیم 5 تا بودیم ،خودشم میومد مراقبمون بود . من همیشه تاب بازی میکردم مینشستم روی تاب الهام هلم میداد .دیروز از کنار پارک رد شدم ،خلوت بود دلم میخواس بازی کنم نشستم روی تاب و چشامو بستم حس کرم یکی داره هلم میده اما نگاه نکردم لحظاتو خاطرات گذشته از ذهنم میگذشت سکوت قشنگی بود .داشت بهم خوش میگذشت که تاب ایستاد چشامو باز کردم دوتا چشم قهوه ای با موهای فری فری و بلند و لباس چین چینی جلوم ایستاده بود.یه اخم شیرین کرد وگفت: "بسه دیگه حالا نوبت تو هس که منو هل بدی!"

|
|
|
|
|
|
| |
|
|
ترافیک |
 |
|
ترافیک سنگینی بود مردی که توی یه ماشین سیاه نشسته بود داشت بلند بلند با موبایلش حرف میزد ،حرف که نه داد میزد!
- تو نمی دونی،نمیتونی بفهمی
- ؟
- اینو هم مامان جونت یادت داده؟
...
سروصداش انقد زیاد بود که همه داشتن بهش نگاه می کردن حتی آدمای توی خط واحدم سرشونو از پنجره آورده بودن بیرون و خیره شده بودن بهش.
یه دفعه از ماشین پیاده شد :
- برو به درک
و بعد گوشی تلفنشو محکم پرت کرد سمت جدول کنار بلوارو سریع سوار ماشینش شد; دستش روی بوق وپاش روی گاز به سرعت هرچه تمام تر از فرعی کناری رفت.
بیچاره گوشی تلفن هم مث اعصاب و احتمالا قلب اون مرده صد تیکه شد.
|
|
|
|
|
|
| |
|
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |
|
تاکسی |
 |
|
دیروز با دوستم قرار داشتم ،ایستادم که تاکسی بگیرم اولین تاکسی ترمز زد:
- مستقیم؟
- پول خرد داری؟
- نه.
گازشو گرفت رفت. دومین تاکسی:
- مستقیم؟
- اگه پول خرد داری سوار شو؟
- نه.
دیگه حسابی کلافه شده بودم هوا هم گرم ، یه ماشین عروس هم با قشونش:بوق،بوق،بوق... دور این فلکه، سر گیجه گرفتم.
تاکسی بعدی اومد اونم باز پول خرد میخواست . حالم شبیه به آتشفشانی بود که میخواد فوران کنه .تو این گیرو دار دیدم یکی داره لباسمو میکشه و میگه : "مامان ،مامان من بشتنی میتام "دیدم یه پسر کوچولوی نازه گفتم :"عزیزم من مامانت نیستم ،بگو کجا بودی تا مامانتو پیدا کنم "یه دفعه دیدم یه خانمه اومد گفت:" بچه تو این جایی؟"بعد رو کرد به من که :"ببخشید خانم اذیتتون که نکرد؟"بعدم محکم دست بچهء بیزبونو گرفت کشید و همون طور که می بردش داد میزد که آخه بچهء...واسه چی از پیش من تکون میخوری...
با خودم گفتم حیف این بچهء بامزه و خوشگل که...بگذریم.یه تاکسیِ دیگه:
- مایوسانه گفتم مستقیم؟
- بفرمایین.
منم خوشحال از اینکه پول خرد نمی خواد سوار شدم. چند دقیقه بعد آقایی که جلو بود میخواست پیاده شه کرایشو داد:
- این چیه ؟پول خرد نداری؟
- نه.
- منم که ندارم.
بعد هردوتاییشون رو کردن به من و با هم گفتن:"خانم شما پول خرد داری؟"

|
|
|
|
|
|
| |